مقدمه ی یک پوزش...

          سلام...

 

فکر می کنم انتظار برای سخن گفتن دوباره من وشما به قدر کافی طولانی شده باشه و اصلا طاقتی برام نمونده که بخوام مقدمه بنویسم و وقت بیشتری تلف کنم...عنوان مطلب هم چیزی بود برای-به قول خودمون...-حفظ کلاس قضیه...

 

گذشته از شوخی...امیدوارم دلهای بزرگتون پر از قشنگیها باشه...که جا نداشته باشین دلخوری از منو به دل بگیرین...

 

تصمیم داشتم اولین مطالب را از بهترینهای بهترینها...آغاز کنم...اما به دلایلی نظرم عوض شد...واز اولین های خودم شروع میکنم...

دوستان نزدیکم خواستند که داستان -رؤیای صدا-که تقریبا اولین داستان کوتاهم هست..اولین مطلب از خودم باشه...به هر حال با این داستان سری خواهید زد به اولین تجربه های داستان نویسی حورال...داستان برای خودم چندان جذابیتی نداره...اما امیدوارم شما از خوندن یک داستان اول لذت ببرید...


به نظرات خوب شما درباره وبلاگ...خاصه مطالبی که از خودم نوشته میشه خیلی امیدوارم...

مایوسم نکنید...

لازم به ذکر که پست اول...بیش از نظرات عمومی نظر خصوصی داشت...از همه خواهش میکنم تا جای ممکن از گذاشتن نظر خصوصی اجتناب کنید...که همه بتونیم استفاده کنیم...

.

.

.

 


/ 20 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رامتین سهرابی فرد

درود بر شما ممنون. وبلاگ "هم پرسه با امواج" هم با سه شعر کوتاه به روز شد در انتظار نقد و نظر ها نشسته ایم

فریاد

لینکم نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[ناراحت]

م ح م د

سلام دوست من خوب هستین؟ [گل] ممنونم از حضورتون [گل]

يلدا

با مشتی پر شترمرغ به روزم ... می نویسم تا نمک بپاشم بر زخمی که عین عشق است و شین شاهد و قاف قلم با احترام به عزیز صبوری و مدارا دكتر سيدمهدي موسوي قافيه‌ها را ول كن. به حاشيه نرو. بپر وسط متن منتظرت هستم می‌آیی؟

يلدا

با مشتی پر شترمرغ به روزم ... می نویسم تا نمک بپاشم بر زخمی که عین عشق است و شین شاهد و قاف قلم با احترام به عزیز صبوری و مدارا دكتر سيدمهدي موسوي قافيه‌ها را ول كن. به حاشيه نرو. بپر وسط متن منتظرت هستم می‌آیی؟

يلدا

با مشتی پر شترمرغ به روزم ... می نویسم تا نمک بپاشم بر زخمی که عین عشق است و شین شاهد و قاف قلم با احترام به عزیز صبوری و مدارا دكتر سيدمهدي موسوي قافيه‌ها را ول كن. به حاشيه نرو. بپر وسط متن منتظرت هستم می‌آیی؟

الهام ميزبان

ا؟ یعنی من برات کامنت دعوت نذاشتم؟ خوب معلومه نذاشتم بهت اس.ام .اس دادم دیگه [لبخند] عزیزم اومدم عذر خواهی کنم برای روزهایی که نبودم و تشکر کنم برای روزهایی که بودی و ممنونم از ینکه اومدی مرسی مرسی مرسی می دونی الان چی فکر می کنم؟ کاش از اون عکسی که با هم گرفتیم من هم می داشتم دلم تنگ می شه خب [ناراحت]

الهام ميزبان

راستی من عاشق اون شعر منزوی هستم که دوستت هم برات کامنت گذاشته بود فقط یک بیتش که به نظر من شاهکارش هم هست درست نبود درستش اینه چه سرنوشت تلخ غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

فاطمه جهانبازنژاد

سلام به روزم با جديدترين حوصله نوشت خود با دختر ته‌ تغاري دیو سپید و يك عدد روح عاشق سرگردان، در جيگركي مش رستم‌ ميان آشفتگي هر سه ضلع استرنبرگ زير نور ماه پشت پرچين سايه‌ها، وقتي كه همه ي ارواح نامهربون خوابن و من بيداري به سرم زد، حتي اگر رو به موت باشي، حتي اگر آن ملموس‌ترین درد دنيا مثل مار زخم خورده به دور دلت پيچيده باشد. منتظرت هستم می‌آیی؟