حورالیسم!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: نگین باهر(حورال) - سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٤

یاهو...

        ...

میروم...راه...میدوم...تند...زیر باران.زیر برف.زیر "آفتاب"در هوای قاطی تبریز!

 

1:" مدام "

دو خط موازی بودیم!!همیشه به یک سمت میرفتیم!همیشه دستهایمان به هم قلاب بود و همیشه مااااه!بالای سر هردویمان.

چقد دلم پره!!

مدام سفارش میکردی نذارم دلم سرریز شه.میگفتی حیفه.میگفتی یه کاغذ بگیرم زیرش.حالا کاغذ گذاشته ام زیر دلم،اما...نمیدونم...اصلاً نوشته هام رو دوست داشتی؟!

نوشته هاتُ همیشه به رخم میکشیدی.همیشه ازآدمها مینوشتی،یک مشت آدم کور،یک مشت آدم کر،یک مشت آدم بی خبر از هر کجا...و یک مشت آدم بی زبانی که میگفتی اگر زبان داشتند چه چیزها که فریاد نمیشد!!

"آدم ها"مشت مشت؟!

میگفتم تو با این نوشته ها آدمارو مشت میکنی و به جان هم میکوبی.

میخندیدی و میگفتی:در نوشته های تو،مشت ها باز است

                                     پینه ها پیداست

                                        رد پینه هارا که بگیری

                                             به یک دشت میرسی!

                                    قلب آدم ها،قدر این دشت هاست.

میگفتی این همه احساس از کجا می آری؟خیالات تو آخر کار دستم میده.

اما،نوشته های تو که زودتر کار دست من داد.کار دستم داد و منو اینجا،میون برهوت آدمهای مشت مشت تنها گذاشت.

بی بی میگفت،ما دو تا با هم نمیسازیم.من گفتم خوب میسازیم.تو نگفتی!

آخر حرفهامان همیشه ساکت میشدی و دست از مخالفت میکشیدی.و من دلم میسوخت،و شرمنده میشدم.و تو که میدیدی آروم گرفته ام،دوباره حرفاتُ از سر میگرفتی،و من هیچ نمیگفتم.و فقط گوش میکردم.

میگفتی اینطوری حرفهات یادم میمونه.راست هم میگفتی.همه اش یادم می میموند.اما...این روزا...هیچ کدومشون یادم نیست.حرفهایت را هم با خودت برده ای؟!

بی بی که یادش نمی ره.وقتی دلم برای حرفهات تنگ میشه از بی بی میپرسم. بی بی چقدر خوب مرز بین مارو شناخته بود.میگفت ما دو تا قدر یه جفت کفش دیگه فاصله بینمون هست.راست هم میگفت...ما دو تا خط موازی بودیم.

 

 

2:زندگی،در جا زدن توی ابهام ها نیست!

 

چیزی نیست برای گفتن از روزهای بدی که گذشت.خیلی هاش یادم نیست!!فکر کردن هم ندارد!اما چندتاشان که بدتر بود و هنوز یادم مانده....

 

الف- خیلی ها از آن روزهای بد نیمه ی اردیبهشت نوشتند و از خیلی ها خواندیم وخیلی ها که شرح اتفاقات را بهتر میدانستند و خیلی ها که فیلتر شدند....

اما من تا آنجاش که بودم و دیدم و یادم ماند و چقدر حسرت خوردم،تا آنجاش که وعده میدادیم و با هم قول و قرار گذاشتیم که 15ام به دیدن هم برویم و همه ی روزهای نمایشگاه کنار هم باشیم و هرکس از یک گوشه ی ایران و گوشه ی دنیا شاید به چه شوقی می آمد و...

دوست ندارم خاطرات بد انروزها دوباره زنده شه،اما...

      روزی که چقدر سرت شلوغ!! بود،اما حواست بود که چقدر شوق داشتم که کنارت باشم و هی بیخود دورت میپلکیدم و...قول دادی ظهر که بشه خلوت تر میشه...همه میریم یه گوشه چایی میخوریم و حرف میزنیم و شعر می خونیم و شعر میخونی و...اما اون دوروز حتی یه لحظه هم خلوت نشد.

بگذریم که همه ی نقشه ها بر آب شد وهمه ی آرزوها شکست .اما به همه مون ثابت شد که کم نه...آخرشیم!عشق مشترکمون از همیشه داااااغ تره...گره با هم بودنهامون از همیشه محکم تره...

 

 

 

"خیلی وقت پیش یاد گرفتم که هرگز با یک خوک کشتی نگیرم.نتیجه اش این است که کثیف میشوی و خوک از آن لذت میبرد"/جرج برنارد شاو

 

ب- این همه از (به قول تو جوانی!!) ام را پشت همان دیوار یا سد- یا به قول همین کلاسهای بیخود کنکور،غول دوسر و اژدها و اینا...-هدر دادم که چی؟!

چقدر تصویر های قشنگی که از دانشگاه و فضای "مقدسش" جز نا امیدی و تلخی روزهام چیزی برام نداشت.

تنها عشق و امیدم به ادامه ی این سالهای بی ارزش و رفتن و اومدن با آدم هایی که همه اش بی خود شادند و نه حرفهاشان را میفهمم و نه به چیزهایی که میخندند میخندم و نه دردهاشان درد دارد،رشته ی دوست داشتنی "حقوق"است.

        امیدوارم خیییییلی زود تموم بشه!!

 

 

ج-  آمده ام بلکه نگاهم کنی/عاشق آن لحظه ی طوفا نی ام

     دلخوش گرمای کسی نیستم/آمده ام تا تو بسوزانیم

        حرف بزن ابر مرا باز کن/دیر زمانیست که بارانیم

 

 روزهایی بود که با وجود "تو" تنها نبودم!روزهایی که با هم شعر و ترانه می خواندیم،فیلم می دیدیم،سر به سر هم میگذاشتیم و بی خود به هم میزدیم که دلمون برای هم تنگ شه!حالا که این قدر اصرار داری که هستی!پس با وجود "تو"،من چرا اینقدر تنهام؟!

از عادتت که یه فنجون قهوه ی تلخ،یه قاشق شکر،یه کم شیر بود...تا...من که شدم عادتت!!!

         

    

از تو در حال منفجر شدنم

در سرم بمب ساعتی دارم

شب که خوابم نمیبرد تا صبح

صبح سردرد لعنتی دارم

 

سید مهدی موسوی

 

حالا تلخ تر از همه ی این اتفاقات میدونی چیه؟این که وقتی تو روزای بدت تنهایی یه چیزایی رو میفهمی!قانون طبیعت میگه این چیزا رو نباید فهمید،شاید برای همینه که نباید تنها موند.روزایی که تنها باشی انگار بقیه بیشتر ازت فاصله میگیرن.تو همین دنیای مجازی!!انگار یه اسم و لینک تو وبلاگ خیلیا سنگینی کرده.کسایی که قبلاً طبع شعرشون برات گل میکرد(شر میکند نگاه تو در فرم شعرهام...) و...

ارزش و مدت دوستی هامون،گاهی فقط به میزان سودیه که واسه هم داریم.

از این یه عده ی ناچیز!که بگذریم،دوستانی دارم که شاید اصلاً یک بار هم با هم رو به رو نشدیم،وسعت شناختمون از یه اسم و مطلب مختصر راجع بهشون بیشتر نبوده.اما همه ی این روز ها کنارم بودن،پی گیر حالم بودن و یادم می کردن.

از همه ی کسانی که چندین بار نظر گذاشتن و دعوت کردن و سراغ گرفتن و...،من با یه عاااالمه شرمندگی نتونستم جواب بدم و به وبلاگهاشون سر نزدم واقعاً عذر میخوام.سعی میکنم تا جایی که ممکنه و از دستم بر میاد جبران کنم.ممنون.

 

 

"از چیزهایی که زمینیها،در صورت تلاش کافی، ممکن است!! بیاموزند این است که لحظه های زشت را نادیده بگیرند و همه ی ذهن خود را روی لحظه های زیبا متمرکز کنند."/سلاخ خانه ی شماره پنج-کورت ونه گات

 

 

بهترین خبر این چند وقت...همکاریم با یه همکار و دوست فوق العاده بوده.

 

"سهیل رسول زاده"،جوان با انگیزه و صاحب سبکی است که شانس آشنایی و یه همکاری مختصرباهاش نصیبم شد.همکاری روی آلبومی که خیلی از آرزوهای این روز هامون،تو موفقیتش خلاصه شده و اگه خدا بخواد و مشکلی برای مجوز نهایی پیش نیاد کارها به زودی آماده ی پخش میشه.از بهترین تجربه های این کار برای ما همکاری با سید مهدی موسوی استاد همیشه مهربان بوده.و در ضمن،شدیداً از همه ی ترانه سراها بابت صبر و حوصله ای که به خرج میدن تشکر میکنم.فعلاً در همین حد داشته باشین،تو پست بعد حتماً مفصلتر با معرفی عوامل و ترانه سراها و نوع و سبک کار خواهم نوشت.

 

 


 

/spanspan style=span style=font-size: small;span style=font-size: small;

nbsp;/span/spanfont-size: small;span style= style=

نگین باهر(حورال)
همین...حورال...با چه قدر ایهام!!!
کدهای اضافی کاربر :