حورالیسم!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: نگین باهر(حورال) - شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۱

 

 

 

سلام...

 

1)دغدغه هایم...

حس عجیبی ست!!!خاک نامأنوس است،راه نا آشناست،پرنده و آسمان غریبه اند.و حقیقت زندگی در یک شهر...

شهر را چه کسی بنا کرد؟با دیوارهایی به ضخامت فقر و نفرت وعمق چشمان کور عدل.و آسفالت هایی با بی کرانگی جای خالی پاهای مردانگی.

فکر میکنم:هنوز هم کسی هست که خنده را با صداقت یک دیوانه فریاد کند؟با صداقت یک گوژپشت...با صداقت یک مست!!

جلوتر که میروم،پشت درختان بی برگ ‹‹پارک شهر››،ستاره با نوازش "یه پیشی کوچولو" ریسه رفته بود...

صدای خنده ای _ به صداقت چشمان روشن ستاره _ تا ابرها رسید و شوق باران شد و بارید و از سر و روی درختان سر خورد و همه پارک را دور زد و همه ی شهر را چرخید و شب شد و شهر هنوز کثیف بود.

فکر کردم:هنوز کسی اشک را با صداقت یک دیوانه،با صداقت یک...

صدای ناله می آمد.رفتم جلوتر،همان جا،پشت درختان بی برگ پارک شهر،ستاره پشت چشمان گریان پسرک لمیده بود.

آسمان پر از ستاره بود و یکیشان عجیب برق میزد و میخندید.

............................................................................................................................................................................................

2)اینهمه خبر خوب...

با صداقت هرآنچه به صداقتش ایمان دارید،مینویسم برای آنان که فراتر از مرز دوستی،آشنای ذهن ناشی و قلب کوچکم شده اند و بی ادعا دوستشان دارم..

به پاس تلاششان و به یاد اشکهایی که ریختند...

با فوق العاده های نمایشگاه امسال(و نمایشگاه فوق العاده ی امسال)،و طوفانی که بچه های غزل پست مدرن به راه می اندازند:دعوتید به یک اتفاق خوب که شک ندارم از بهترین خاطره هاتان میشود...

‹‹سید مهدی موسوی››:

 

نیازی به معرفی نیست و بگذریم از این ایراد ِ ذهن من،که از

تعریف و تمجید و توصیف بهترین استاد همه ی عمرم(که البته

 من افتخار شاگردی نداشتمناراحت) و یکی یکدانه ماه روی

زمین،عاجز مانده.فقط همین که من نمایشگاه امسال را تنها

برای رصد این ماه و چیدن 165 ستاره ی بی نظیرش بی صبرانه

 انتظار میکشم.

از ایشان خوانده ایم:

_ پر از ستاره ام اما...1376

_فرشته ها خودکشی کردند...1381

_اینها را فقط به خاطر شما چاپ میکنم...1384

و سورپرایز امسال:

پرنده کوچولو;نه پرنده بود،نه کوچولو

از صبح روز پانزدهم اردیبهشت،غرفه ی‹‹سخن گستر››،بخش ‹این روشنای نزدیک› منتظر چشمهای از حدقه درآمده است.

...........................

‹‹شهرام میرزایی››

بیشتر از یک ماه از تهیه ی کتابش نگذشته،اما با خجالت میگویم که کتاب را که هنوز رنگ قفسه های کتاخانه ام را ندیده،به اندازه ی یک کتاب ده ساله ورق زده و خراب کرده ام.

به سرم زد که باز هم بزنم،توی رگهای خود هوای تو را

تا که مرگ_این هوا خوری در خون_خفه خونم کند صدای تو را

...

سکسکه های یک مست

مجموعه ی شعر مرکب

 

...................

‹‹فاطمه اختصاری››

دختری که از همین خیلی دور هم حرم حضورش را از راه پر پیچ و خم شعرهایش کنارم حس کرده ام تا به خودم آمدم و دیدم توهمی بیش نبوده این قربت،چه حال عجیبی میشدم از دلتنگی...

به پاس همه ی شبهایی که نگرانی از بچه هایت را با سفیکسیم های 400 به صبح رساندی،منتظر در آغوش کشیدنش هستم:

یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها

قدم نو رسیده میمون فاطمه جان...

................................

‹‹محمد حسینی مقدم››

از خوانش متفاوت اشعارش زیاد شنیده ام و حیف که سعادت شنیدن نصیبم نشده.کاش کودک عجیب و متفاوتش با همین لحن برایم بخواند...


چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم؟

!!!2002 تومن!!!

توصیه شده بعد از خواندن کتاب مراقبتان باشید.

 

........................

‹‹محمد ارثی زاد››

شاعری از همین نزدیکی ها،که همیشه از خواندن و شنیدن شعرهایش لذت برده ام.شاعر بودنش همیشه زیباست،کبوتربودنش حتمن زیباتر...


"من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم"

.........................

‹‹الهام میزبان››

زنانگی ظریف و دلنشینی درشعر هایی که تا کنون از او خوانده ام موج میزده.مشتاق چشیدن چند باره ی این لذت از مجموعه ی زخم خورده اش:

بردن توله گرگها به مهد کودک

هستم و یک قفسه ی خالی برای توله گرگهای بازیگوشش کنار گذاشته ام.

......................

‹‹وحید نجفی››

به اختصار،گذشته از شعرهای زیبایش،تواضع و فروتنی او نظیر ندارد.

دومین مجموعه ای که از او خواهیم خواند:

پروانه در بایگانی

.......................

‹‹مینا ارشدی››

میان اینهمه شعر و غزل،هوای ترانه که به سرت بزند،مجموعه ای از ترانه های زیبا و اجرا شده ی این دوست مهربان،با مقدمه ی استاد ‹‹محمد علی بهمنی››،در انتظار حال و هواهات ایستاده...

عشق یه دیوونه به ماه

.......................


‹‹حبیب حسن نژاد››

نیز با مجموعه ای که برای تازه کارهای غزل پست مدرن توصیه میشود،در نمایشگاه خواهد بود.

بهشت هم به جهنم...

 

............................................................................................

3)از یک کتاب...

 

زدکا میگوید:میخواهم داستانی برایت تعریف کنم.

جادوگر با قدرتی که میخواست همه مملکتی را نابود کند،بسته ی زهرآلود طلسم شده ای را درون چاهی قرار داد که همه ی ساکنان از آن می نوشیدند.هرکس از آن آب نوشید،دیوانه شد.تا صبح روز بعد،همه ی مردم از آن آب نوشیده و دیوانه شدند.به جز پادشاه و خوانواده اش که چاهی داشتند که فقط مخصوص مصرف آنها بود و این چاه را جادوگر نتوانسته بود مسموم کند.پادشاه که از وضعیت و هرج و مرج مردمش خسته شده بود،سعی کرد که با وضع قوانینی مردم را کنترل کند.اما پلیس ها و بازرس ها هم که از همان آب نوشیده بودند به این نتیجه رسیدند که دستورهای پادشاه مزخرف است و به آنها ترتیب اثری ندادند.وقتی مردم مملکت از این دستورها مطلع شدند،به این نتیجه رسیدند که دستورهای پادشاه بی مورد است و پادشاه دیوانه شده است.شروع به راه پیمایی کردند و خواستار عزل پادشاه شدند.پادشاه که حاضر شده بود از تخت پایین بیاید،به خواسته ی ملکه حاضر شد از چاه آب عمومی بنوشد و به این ترتیب آنها هم دیوانه شدند.و به پرت و پلا گویی افتادند.مردم آنها بلافاصله توبه کردند.

حالا که پادشاه چنین درایتی نشان میدهد،چرا نگذارید همچنان بر کشور حکومت کند؟(ورو نیکا تصمیم میگیرد که بمیرد/پائولو کوئیلو)

 

شب قبل با یک اتفاق عجیب،به یاد کتابی افتادم که چند سال پیش خوانده بودم حال و هواش دستهام را هٌل داد طرف قفسه ی کتابها و پیدایش کرد و بیرون کشید و گذاشت رو به روم.

شروع کردم به ورق زدن و تقریبن یکبار دیگر همه اش را خواندم...

تا تمامش کنم صبح شده بود و چقدر هوس دیوانه بودن به سرم زده بود.شاید هم واقعآ باشم.اما در هر صورت میگویم دیوانه بودن بیشتر از عاقل بودن انسانی می ارزد که تمام عمرش را سعی میکند از یک تیپ شخصیتی محبوب جامعه تقلید،یا از یک رفتار قالب اجتماعی کورکورانه پیروی کند.به موجودی تبدیل میشود که خودش،هیچ ربطی به خودش ندارد.

دیوانه برای شما چه شکلیه؟

............................................................................................

4)از یک دوست...

 

محمد رسول الله (داستان کوتاه کوتاه_خلیل رشنوی)


گروه کارگردانی بعد از چند روز تحقیق توی شهر و پس از ساعت ها پرس و جو به خانه من آمده بودند.گفته بودند از شما توقع داریم که در این فیلم با ما همکاری کنید.میگفتند فیلمشان در مورد زندگی پیامبر است.و اسم فیلم نیز محمد رسول الله است.می گفتند فیلم پر هزینه ای است و بعد از ساختنش شهرت جهانی پیدا خواهد کرد.وتمام مسلمانان دنیا آن را خواهند دید.میگفتند همه شهر از ارادت شما به پیامبر آگاه هستند.می گفتند تمام صحنه های فیلم باید طبیعی ساخته شود تا روی مخاطب تأثیر خودش را بگذارد.خصوصآ این صحنه را باید جوری بسازیم که به خوبی جاهلیت اعراب قبل از پیامبر را نشان بدهد.بعد کلی اطمینان و تضمین دادند که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد .و مشکل فقط کمی خاک و ماسه است که با شستشوی مختصری بر طرف میشود.

در خواست آنها کاملآ عادی و اطمینان بخش بود.اما تصمیم گیری سخت و دشوار بود.ساعت ها با خودم و بعد از آن با زنم کلنجار رفتم تا بین شادی پیامبر و نگرانی ام کدام را انتخاب کنم.بالاخره تصمیمم را گرفتم.و قبول کردم برای صحنه ای از عصر جاهلیت که نوزاد دختری را زنده به گور می کنند،دختر یک ماهه ام را به آنها بدهم.


 دوست عزیز و استاد مهربانم چندیست دچار آشفتگی شده و شاید از نا به سامانی اوضاع و خستگی روحی،کنج عزلت گزیده...برای تغییر شرایط بر وفق مرادش دعا میکنم.

......................................................................................................................

5)و این آخری...

چند روزی بیشتر نمانده و انتظارم برای دیدن دوستان جدید و دیرینه ام به شماره افتاده.و برای در آغوش کشیدن و ورق ورق بوییدن بچه هایی که پیشتر عرض کردم،به نفس نفس افتاده ام...

از همه ی عزیزانی که برای نقد داستان قبلی قدم رنجه و قلم رنجه کردند،بی نهایت سپاس گذارم.تمام نکته ها و تک تک کمکهاو اشاره های ریز بینانه و به جا برایم مفید بود و سعی کردم همه را تا جای ممکن روی متن پیاده کنم.

به امید دیدار همه ی دوستان،روز 15 اردیبهشت.نمایشگاه کتاب.



نگین باهر(حورال)
همین...حورال...با چه قدر ایهام!!!
کدهای اضافی کاربر :