حورالیسم!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: نگین باهر(حورال) - یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٢

لطفا قبل از "رویای صدا",مقدمه ی یک پوزش...یعنی پست پیشین رو بخونید...(ممنون)


و عشق...صدای فاصله هاست...

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند...

 

گوش میکردم.وچشمانم خیره بود به فنجانی که قهوه پر میکردم و حواسم بود سر نرود.

چه صدای خوشی داشت.نه مثل همیشه بود.

از بارانی میگفت که با گذر نیم فصل آفتابی از زمستان تازه تازه پیدایش شده بود و شرشر می ریخت روی سر تهرانیانی که هوس برف به جانشان رسیده بود و این قطره قطره ها را غنیمت خوش خبری می انگاشتند.

دوکلمه یکی می گفت...باران...

باورم نمیشد.."..این همان صداییست که چنان هملت میخواند که یاد جنگهای صلیبی آخوئه می افتادی..وچنان شیرین و فرهاد که صحنه ی رزم رستم و سهراب در مقابلت چشمانت نقش میبست؟؟!!

اما امروز باران بر صدایش نشسته بود..وفکر کردم که چه دلنشین میشود اگر سرود چهارم هومر را _ که دو روز بود به شنیدنش روی زنگ تلفن همراهم,با صدای خشک ئونال عادت کرده بودم.._ با گذر از صافی این حنجره گوش کنم.

چه تله پاتی نامبارکیست این..تا فکرش را میکنم یکجورهایی پیدایش میشود.

یک دستم شناور بود در جیب دامن گشادم و میگشت پی تلفن _ که همینطور صدای زبر ئونال برای خودش می خواند.. _ وآن یکی دستم دو فنجان قهوه را میچید توی سینی.

گوینده دعوت به شنیدن : _ گزیده ای چند از سخنان گوهربار ادب شناسی _ کرد,که تازگی مقاله هایش پیرامون زبان نسلها,سرو صدای زیادی راه انداخته بود.

تلفن را گرفتم میان چانه و شانه و گفتم سلام.(دو دستم مشغول کلنجار رفتن با شیشه ی مربای زنجبیل بود.)

ئونال تند تند و یک نفس,بی معطلی,رفت سراغ توضیح دلایل متعددی که دعوتش از من برای دیدن نمایش روزگار مخوف را موجه میکرد.میگفت "...یک نفر بازیگر زن ندارد..و اصلا همین قضیه خود گویاست که روزگار مخوف مارا,مردها بارآورده اند."

گوینده هنوز مشغول شرح جوایز متعدد استاد بود و باران صدایش بند آمده بود.پیچ رادیو را چرخاندم و گذاشتم با استادش روی امواج ناپیدای اطرافم خاموش شود.

... : "... ئونال...کمی آرومتر...بذار بفهمم چی میگی..." اما انگار نه انگار من ,مدام برای خودش میگفت.

سر چرخاندم اینطرف و آنطرف خانه و گشتم دنبال مامان.. :  "...مامان..."

ئونال شاکی شد..:"دارم با تو حرف می زنم!!.."

گفتم: میشنوم.

و باز ادامه داد: "...این نمایش رو من یکبار دیده ام...حالا دوست دارم با تو ببینم...نترس..برات بلیط هم گرفته ام..تو فقط نگو جایی,کلاسی,قراری ..داری..."

پله هارا دوتا یکی بالا میرفتم که برسم به اتاق مامان.سر و صدای لرزش فنجان ها توی سینی از کنار بخار گرم قهوه ها  بالا می آمد و تقریبا تا صدای سرد ئونال میرسید...

از وقتی اتاقش را عوض کرده بود و رفته بود طبقه ی بالا,مدام حس میکردم چیزی گم کرده ام.(عادت داشتم همیشه جلوی چشمم باشد.)طفلک از سرو صدای من کلافه شده بود.یا بلند بلند فیلم میدیدم,یا باخ میشدم و به خیال خودم قشنگ می نواختم و یا شعرهایم را فریاد میکردم که اگر روی موج خواندم,صدایم نگیرد.تازگی ها کارم به آواز هم کشیده بود.دچار صدای خودم بودم.و دچار...

در زدم و باز کردم.کلی کاغذ و کتاب روی زمین تلمبار بود...مامان در دنیای مجازی غوطه ور.

انگشتان یک دستش را میان موهایش گیر انداخته بود و مدام عقب و جلو میبرد...هر وقت چنین حالتی داشت میشد فهمید به مطلبی بر خورده که فهمیدنش دشوار است.چندبار و چندبار میخواند و می خواند تا میفمید...(گاهی که اصلا نمی فهمید,یا چیزی که می خواست یادش نمی آمد,حتی اشکش هم در می آمد و به گریه می افتاد.)

سینی را گذاشتم روی میز و گوشی را از میان شانه و چانه دست گرفتم و گردنم را که خشک شده بود چرخاندم چپ و راست.

ئونال گفت: "...فردا عصر میام دنبالت..."

بعدطوری که حس کردم بغض کرده است ادامه داد.."..البته باید با تاکسی بریم...بابا ماشین نمیده!!..."

میدانستم که اگر بپرسم چرا؟؟,سیلی ایراد از مردها میگیرد و مشتی حرف دیگر تحویلم میدهد که پدر و مادر های این روزگار حرف مارا نمی فهمند!!.نپرسیدم چرا؟!.

انگشتم را دور حلق یکی از فنجانها چفت کردم که با قهوه ام از اتاق بیرون بروم.تا به سمت در برگشتم..صدای قشنگ ناردان آرام نشست روی پرده ی گوشهام: "..دوست نداری با هم قهوه بخوریم؟؟.."

و همه ی پنجره ها را بست و کامپیوتر را خاموش کرد.

گفتم: "...باشه ئونال...فردا عصر..."

و گوشی را پرت کردم توی جیبم و خودم را انداختم روی تخت خواب.ناردان با دو پا صندلی را عقب زد و ایستاد.کش و قوس بلندی به خودش داد و صدای تق تق استخوانهایش را شنیدم.یک قاشق مربا آورد گذاشت دهانم و روبروی من,روی زمین نشست.بوی عطرش از دماغم بالا رفت و مشامم را نوازش کردو بعد تلخی اش را ریخت توی دهانم.پرسید : "کی بود؟؟"

با دهان پر گفتم: ".. ئونال.."

دست دراز کردم و ازیک جعبه روی میز کنارم دستمال کاغذی بیرون کشیدم...دهانم را پاک کردم و انگار که حافظه ام پاک شده باشد,پرسیدم : " درباره ی ئونال که برایت گفته ام؟؟ "

 خندید..و گفت:"چه حواس پرتی اول جوانی...حواست پرت کیه دختر؟؟..."

من که خودم را به کوچه ی علی چپ زدم,ادامه داد:"سری هم به وبلاگ این دختر زدم...این مطلبها آخر کار دستش میدهد..."

گفتم: تا این نفرتش را به جایی نرساند,بی خیالش نمی شود.

ناردان گفت: خیلی هم که بیراه نمیگوید؟؟...

وبعد نگاه شیطنت آمیزش را به من دوخت که مجبورم کرد نگاه از چشمانش بگیرم...ابروها را بالا دادم و گفتم:...فردا قراره تئاتر گذاشته...بیرون که میرویم خیلی بهتر است..خانه که می آید مدام حرف میزند...همه ی حرفهایش را از برم...مدام همان نفرت مضحک را با خود میکشد و تا ناکجای زندگی اش پیش میرود که چه؟؟؟که روزی که مردها نباشند..."

خود ریخته ام را از روی تخت خواب جمع کردم,بلند شدم ایستادم...فرق موها را از وسط جدا کردم و انگار که ئونال باشم,با صدای زمخت کرده شروع کردم به تقلید:

"...که روزی که مردها نباشند...فرشته ها می مانند با بچه هاشان...آنوقت دنیا می شود بهشت..._بلافاصله انگشت اشاره اش را میان دو دندان نیش,نیش میگیرد و ابروها را در هم می کشد و بعد از مکث کوتاهی _ میپرسد:..."به نظرت خدا مردها را هم در بهشت راه می دهد؟؟!!..._و بعد انگار که نا امید شده باشد,سری تکان میدهد و بلند میشود و همانطور که مدام حرف میزند,راه خودش را میگیردو می رود...:"این بختی که ما داریم...تا آخر عمرمان...تا آخر الزمان...دنبالمون میان..اما فکر میکنم تعدادشون در بهشت کمتر باشه..._رو میکند به من..._پس فقط یک راه برایت مانده...آنقدر بدوی و جان بکنی که برسی بهشت..چون جهنم که راهت بیفتد,آتش هم بر سرت نبارد و در امان باشی,حماقت میبارد...که...حماقت.."

ناردان قاه قاه خنده سر داد و من هم که چقدر خنده اش را دوست داشتم به شیرینی لبخندش خندیدم.

قهوه ام که تمام شد,گفت:"..بده برایت فال بگیرم.."

فنجان را برگرداندم و دادم دستش..چشمانم را بستم و نیت کردم..چشم که گشودم دیدم چهره ای مضطرب و انگار در غم تنیده زل زده به فنجان قهوه ام...دلم هوری ریخت پایین...چشم از فنجان که گرفت...سر بلند کرد و قیافه ی هول کرده ی مرا که دید,حس کردم خنده اش گرفته... اما نخندید..و دوباره چشم دوخت به فنجان..

گفتم :"جانم بالا آمد..بگو.."

کلافه شده بود..پیشانی را چسباند به دو انگشت و دستش را تکیه داد به زانو..و هنوز هیچ نگفت.

یکآن حس کردم آتش از وجودم برخواست و الان است که فروبریزم..داد زدم..:.."ناردان..!!!."

با صدای غمین لب گشود.."..دخترکم فنجان تو از طالع دیگری خبر می دهد!!..."

چشمانم گرد شد..

ادامه داد:..طالع پسر بیچاره ای که دچار دختر ما شده است..

نفسم را که حبس شده بود و داشت خفه ام میکرد بیرون دادم و ناردان شروع به خنده کرد.

تلفنم زنگ خورد...اما اینبار به جای صدای ئونال,زنگ صدای دلنشینی در گوشم زمزمه شد.ناردان قیافه ی مرا که می دید,خنده اش بیشتر و بیشتر میشد.گوشی تلفن را که از جیبم بیرون کشیدم و دست گرفتم میان خنده گفت:.."سلام به مادرش برسان.."

در را باز کردم...برگشتم ناردان را دیدم که از خنده ریسه رفته بود و گفتم بازیگر خوبی می شدی.

در را پشت سرم بستم.

صدای بارانی ساعتی پیش,گفت : سلام!!

نویسنده: نگین باهر(حورال) - شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱

          سلام...

 

فکر می کنم انتظار برای سخن گفتن دوباره من وشما به قدر کافی طولانی شده باشه و اصلا طاقتی برام نمونده که بخوام مقدمه بنویسم و وقت بیشتری تلف کنم...عنوان مطلب هم چیزی بود برای-به قول خودمون...-حفظ کلاس قضیه...

 

گذشته از شوخی...امیدوارم دلهای بزرگتون پر از قشنگیها باشه...که جا نداشته باشین دلخوری از منو به دل بگیرین...

 

تصمیم داشتم اولین مطالب را از بهترینهای بهترینها...آغاز کنم...اما به دلایلی نظرم عوض شد...واز اولین های خودم شروع میکنم...

دوستان نزدیکم خواستند که داستان -رؤیای صدا-که تقریبا اولین داستان کوتاهم هست..اولین مطلب از خودم باشه...به هر حال با این داستان سری خواهید زد به اولین تجربه های داستان نویسی حورال...داستان برای خودم چندان جذابیتی نداره...اما امیدوارم شما از خوندن یک داستان اول لذت ببرید...


به نظرات خوب شما درباره وبلاگ...خاصه مطالبی که از خودم نوشته میشه خیلی امیدوارم...

مایوسم نکنید...

لازم به ذکر که پست اول...بیش از نظرات عمومی نظر خصوصی داشت...از همه خواهش میکنم تا جای ممکن از گذاشتن نظر خصوصی اجتناب کنید...که همه بتونیم استفاده کنیم...

.

.

.

 


نگین باهر(حورال)
همین...حورال...با چه قدر ایهام!!!
کدهای اضافی کاربر :