یاهو...
...
میروم...راه...میدوم...تند...زیر باران.زیر برف.زیر "آفتاب"در هوای قاطی تبریز!
1:" مدام "
دو خط موازی بودیم!!همیشه به یک سمت میرفتیم!همیشه دستهایمان به هم قلاب بود و همیشه مااااه!بالای سر هردویمان.
چقد دلم پره!!
مدام سفارش میکردی نذارم دلم سرریز شه.میگفتی حیفه.میگفتی یه کاغذ بگیرم زیرش.حالا کاغذ گذاشته ام زیر دلم،اما...نمیدونم...اصلاً نوشته هام رو دوست داشتی؟!
نوشته هاتُ همیشه به رخم میکشیدی.همیشه ازآدمها مینوشتی،یک مشت آدم کور،یک مشت آدم کر،یک مشت آدم بی خبر از هر کجا...و یک مشت آدم بی زبانی که میگفتی اگر زبان داشتند چه چیزها که فریاد نمیشد!!
"آدم ها"مشت مشت؟!
میگفتم تو با این نوشته ها آدمارو مشت میکنی و به جان هم میکوبی.
میخندیدی و میگفتی:در نوشته های تو،مشت ها باز است
پینه ها پیداست
رد پینه هارا که بگیری
به یک دشت میرسی!
قلب آدم ها،قدر این دشت هاست.
میگفتی این همه احساس از کجا می آری؟خیالات تو آخر کار دستم میده.
اما،نوشته های تو که زودتر کار دست من داد.کار دستم داد و منو اینجا،میون برهوت آدمهای مشت مشت تنها گذاشت.
بی بی میگفت،ما دو تا با هم نمیسازیم.من گفتم خوب میسازیم.تو نگفتی!
آخر حرفهامان همیشه ساکت میشدی و دست از مخالفت میکشیدی.و من دلم میسوخت،و شرمنده میشدم.و تو که میدیدی آروم گرفته ام،دوباره حرفاتُ از سر میگرفتی،و من هیچ نمیگفتم.و فقط گوش میکردم.
میگفتی اینطوری حرفهات یادم میمونه.راست هم میگفتی.همه اش یادم می میموند.اما...این روزا...هیچ کدومشون یادم نیست.حرفهایت را هم با خودت برده ای؟!
بی بی که یادش نمی ره.وقتی دلم برای حرفهات تنگ میشه از بی بی میپرسم. بی بی چقدر خوب مرز بین مارو شناخته بود.میگفت ما دو تا قدر یه جفت کفش دیگه فاصله بینمون هست.راست هم میگفت...ما دو تا خط موازی بودیم.
2:زندگی،در جا زدن توی ابهام ها نیست!
چیزی نیست برای گفتن از روزهای بدی که گذشت.خیلی هاش یادم نیست!!فکر کردن هم ندارد!اما چندتاشان که بدتر بود و هنوز یادم مانده....
الف- خیلی ها از آن روزهای بد نیمه ی اردیبهشت نوشتند و از خیلی ها خواندیم وخیلی ها که شرح اتفاقات را بهتر میدانستند و خیلی ها که فیلتر شدند....
اما من تا آنجاش که بودم و دیدم و یادم ماند و چقدر حسرت خوردم،تا آنجاش که وعده میدادیم و با هم قول و قرار گذاشتیم که 15ام به دیدن هم برویم و همه ی روزهای نمایشگاه کنار هم باشیم و هرکس از یک گوشه ی ایران و گوشه ی دنیا شاید به چه شوقی می آمد و...
دوست ندارم خاطرات بد انروزها دوباره زنده شه،اما...
روزی که چقدر سرت شلوغ!! بود،اما حواست بود که چقدر شوق داشتم که کنارت باشم و هی بیخود دورت میپلکیدم و...قول دادی ظهر که بشه خلوت تر میشه...همه میریم یه گوشه چایی میخوریم و حرف میزنیم و شعر می خونیم و شعر میخونی و...اما اون دوروز حتی یه لحظه هم خلوت نشد.
بگذریم که همه ی نقشه ها بر آب شد وهمه ی آرزوها شکست .اما به همه مون ثابت شد که کم نه...آخرشیم!عشق مشترکمون از همیشه داااااغ تره...گره با هم بودنهامون از همیشه محکم تره...
"خیلی وقت پیش یاد گرفتم که هرگز با یک خوک کشتی نگیرم.نتیجه اش این است که کثیف میشوی و خوک از آن لذت میبرد"/جرج برنارد شاو
ب- این همه از (به قول تو جوانی!!) ام را پشت همان دیوار یا سد- یا به قول همین کلاسهای بیخود کنکور،غول دوسر و اژدها و اینا...-هدر دادم که چی؟!
چقدر تصویر های قشنگی که از دانشگاه و فضای "مقدسش" جز نا امیدی و تلخی روزهام چیزی برام نداشت.
تنها عشق و امیدم به ادامه ی این سالهای بی ارزش و رفتن و اومدن با آدم هایی که همه اش بی خود شادند و نه حرفهاشان را میفهمم و نه به چیزهایی که میخندند میخندم و نه دردهاشان درد دارد،رشته ی دوست داشتنی "حقوق"است.
امیدوارم خیییییلی زود تموم بشه!!
ج- آمده ام بلکه نگاهم کنی/عاشق آن لحظه ی طوفا نی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم/آمده ام تا تو بسوزانیم
حرف بزن ابر مرا باز کن/دیر زمانیست که بارانیم
روزهایی بود که با وجود "تو" تنها نبودم!روزهایی که با هم شعر و ترانه می خواندیم،فیلم می دیدیم،سر به سر هم میگذاشتیم و بی خود به هم میزدیم که دلمون برای هم تنگ شه!حالا که این قدر اصرار داری که هستی!پس با وجود "تو"،من چرا اینقدر تنهام؟!
از عادتت که یه فنجون قهوه ی تلخ،یه قاشق شکر،یه کم شیر بود...تا...من که شدم عادتت!!!
از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمیبرد تا صبح
صبح سردرد لعنتی دارم
سید مهدی موسوی
حالا تلخ تر از همه ی این اتفاقات میدونی چیه؟این که وقتی تو روزای بدت تنهایی یه چیزایی رو میفهمی!قانون طبیعت میگه این چیزا رو نباید فهمید،شاید برای همینه که نباید تنها موند.روزایی که تنها باشی انگار بقیه بیشتر ازت فاصله میگیرن.تو همین دنیای مجازی!!انگار یه اسم و لینک تو وبلاگ خیلیا سنگینی کرده.کسایی که قبلاً طبع شعرشون برات گل میکرد(شر میکند نگاه تو در فرم شعرهام...) و...
ارزش و مدت دوستی هامون،گاهی فقط به میزان سودیه که واسه هم داریم.
از این یه عده ی ناچیز!که بگذریم،دوستانی دارم که شاید اصلاً یک بار هم با هم رو به رو نشدیم،وسعت شناختمون از یه اسم و مطلب مختصر راجع بهشون بیشتر نبوده.اما همه ی این روز ها کنارم بودن،پی گیر حالم بودن و یادم می کردن.
از همه ی کسانی که چندین بار نظر گذاشتن و دعوت کردن و سراغ گرفتن و...،من با یه عاااالمه شرمندگی نتونستم جواب بدم و به وبلاگهاشون سر نزدم واقعاً عذر میخوام.سعی میکنم تا جایی که ممکنه و از دستم بر میاد جبران کنم.ممنون.
"از چیزهایی که زمینیها،در صورت تلاش کافی، ممکن است!! بیاموزند این است که لحظه های زشت را نادیده بگیرند و همه ی ذهن خود را روی لحظه های زیبا متمرکز کنند."/سلاخ خانه ی شماره پنج-کورت ونه گات
بهترین خبر این چند وقت...همکاریم با یه همکار و دوست فوق العاده بوده.
"سهیل رسول زاده"،جوان با انگیزه و صاحب سبکی است که شانس آشنایی و یه همکاری مختصرباهاش نصیبم شد.همکاری روی آلبومی که خیلی از آرزوهای این روز هامون،تو موفقیتش خلاصه شده و اگه خدا بخواد و مشکلی برای مجوز نهایی پیش نیاد کارها به زودی آماده ی پخش میشه.از بهترین تجربه های این کار برای ما همکاری با سید مهدی موسوی استاد همیشه مهربان بوده.و در ضمن،شدیداً از همه ی ترانه سراها بابت صبر و حوصله ای که به خرج میدن تشکر میکنم.فعلاً در همین حد داشته باشین،تو پست بعد حتماً مفصلتر با معرفی عوامل و ترانه سراها و نوع و سبک کار خواهم نوشت.
خبر بعد آلبوم جدید Kidrock که چند روزی میشه وارد بازار شده و واقعا از شنیدنش لذت بردم.آهنگ اصلی این آلبوم که هم اسم آلبوم هست رو برای دانلود میذارم(البته لینک غیر مستقیم).به این امید که شمام خوشتون بیاد.
http://www.mediafire.com/?izetuqtwf3kn8q4

Kid Rock - Born Free
Fast, on a rough road riding
High, through the mountains climbing
Twisting, turning further from my home.
Young, like a new moon rising
Fierce, through the rain and lightning
Wandering out into this great unknown.
And I don’t want no one to cry,
But tell ‘em if I don’t survive:
I was born free!
I was born free
...
سلام...
1)دغدغه هایم...
حس عجیبی ست!!!خاک نامأنوس است،راه نا آشناست،پرنده و آسمان غریبه اند.و حقیقت زندگی در یک شهر...
شهر را چه کسی بنا کرد؟با دیوارهایی به ضخامت فقر و نفرت وعمق چشمان کور عدل.و آسفالت هایی با بی کرانگی جای خالی پاهای مردانگی.
فکر میکنم:هنوز هم کسی هست که خنده را با صداقت یک دیوانه فریاد کند؟با صداقت یک گوژپشت...با صداقت یک مست!!
جلوتر که میروم،پشت درختان بی برگ ‹‹پارک شهر››،ستاره با نوازش "یه پیشی کوچولو" ریسه رفته بود...
صدای خنده ای _ به صداقت چشمان روشن ستاره _ تا ابرها رسید و شوق باران شد و بارید و از سر و روی درختان سر خورد و همه پارک را دور زد و همه ی شهر را چرخید و شب شد و شهر هنوز کثیف بود.
فکر کردم:هنوز کسی اشک را با صداقت یک دیوانه،با صداقت یک...
صدای ناله می آمد.رفتم جلوتر،همان جا،پشت درختان بی برگ پارک شهر،ستاره پشت چشمان گریان پسرک لمیده بود.
آسمان پر از ستاره بود و یکیشان عجیب برق میزد و میخندید.
............................................................................................................................................................................................
2)اینهمه خبر خوب...
با صداقت هرآنچه به صداقتش ایمان دارید،مینویسم برای آنان که فراتر از مرز دوستی،آشنای ذهن ناشی و قلب کوچکم شده اند و بی ادعا دوستشان دارم..
به پاس تلاششان و به یاد اشکهایی که ریختند...
با فوق العاده های نمایشگاه امسال(و نمایشگاه فوق العاده ی امسال)،و طوفانی که بچه های غزل پست مدرن به راه می اندازند:دعوتید به یک اتفاق خوب که شک ندارم از بهترین خاطره هاتان میشود...
‹‹سید مهدی موسوی››:
نیازی به معرفی نیست و بگذریم از این ایراد ِ ذهن من،که از
تعریف و تمجید و توصیف بهترین استاد همه ی عمرم(که البته
من افتخار شاگردی نداشتم
) و یکی یکدانه ماه روی
زمین،عاجز مانده.فقط همین که من نمایشگاه امسال را تنها
برای رصد این ماه و چیدن 165 ستاره ی بی نظیرش بی صبرانه
انتظار میکشم.
از ایشان خوانده ایم:
_ پر از ستاره ام اما...1376
_فرشته ها خودکشی کردند...1381
_اینها را فقط به خاطر شما چاپ میکنم...1384
و سورپرایز امسال:
پرنده کوچولو;نه پرنده بود،نه کوچولو
از صبح روز پانزدهم اردیبهشت،غرفه ی‹‹سخن گستر››،بخش ‹این روشنای نزدیک› منتظر چشمهای از حدقه درآمده است.
...........................
‹‹شهرام میرزایی››
بیشتر از یک ماه از تهیه ی کتابش نگذشته،اما با خجالت میگویم که کتاب را که هنوز رنگ قفسه های کتاخانه ام را ندیده،به اندازه ی یک کتاب ده ساله ورق زده و خراب کرده ام.
به سرم زد که باز هم بزنم،توی رگهای خود هوای تو را
تا که مرگ_این هوا خوری در خون_خفه خونم کند صدای تو را
...
سکسکه های یک مست
مجموعه ی شعر مرکب
...................
‹‹فاطمه اختصاری››
دختری که از همین خیلی دور هم حرم حضورش را از راه پر پیچ و خم شعرهایش کنارم حس کرده ام تا به خودم آمدم و دیدم توهمی بیش نبوده این قربت،چه حال عجیبی میشدم از دلتنگی...
به پاس همه ی شبهایی که نگرانی از بچه هایت را با سفیکسیم های 400 به صبح رساندی،منتظر در آغوش کشیدنش هستم:
یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها
قدم نو رسیده میمون فاطمه جان...
................................
‹‹محمد حسینی مقدم››
از خوانش متفاوت اشعارش زیاد شنیده ام و حیف که سعادت شنیدن نصیبم نشده.کاش کودک عجیب و متفاوتش با همین لحن برایم بخواند...
چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم؟
!!!2002 تومن!!!
توصیه شده بعد از خواندن کتاب مراقبتان باشید.
........................
‹‹محمد ارثی زاد››
شاعری از همین نزدیکی ها،که همیشه از خواندن و شنیدن شعرهایش لذت برده ام.شاعر بودنش همیشه زیباست،کبوتربودنش حتمن زیباتر...
"من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم"
.........................
‹‹الهام میزبان››
زنانگی ظریف و دلنشینی درشعر هایی که تا کنون از او خوانده ام موج میزده.مشتاق چشیدن چند باره ی این لذت از مجموعه ی زخم خورده اش:
بردن توله گرگها به مهد کودک
هستم و یک قفسه ی خالی برای توله گرگهای بازیگوشش کنار گذاشته ام.
......................
‹‹وحید نجفی››
به اختصار،گذشته از شعرهای زیبایش،تواضع و فروتنی او نظیر ندارد.
دومین مجموعه ای که از او خواهیم خواند:
پروانه در بایگانی
.......................
‹‹مینا ارشدی››
میان اینهمه شعر و غزل،هوای ترانه که به سرت بزند،مجموعه ای از ترانه های زیبا و اجرا شده ی این دوست مهربان،با مقدمه ی استاد ‹‹محمد علی بهمنی››،در انتظار حال و هواهات ایستاده...
عشق یه دیوونه به ماه
.......................
‹‹حبیب حسن نژاد››
نیز با مجموعه ای که برای تازه کارهای غزل پست مدرن توصیه میشود،در نمایشگاه خواهد بود.
بهشت هم به جهنم...
............................................................................................
3)از یک کتاب...
زدکا میگوید:میخواهم داستانی برایت تعریف کنم.
جادوگر با قدرتی که میخواست همه مملکتی را نابود کند،بسته ی زهرآلود طلسم شده ای را درون چاهی قرار داد که همه ی ساکنان از آن می نوشیدند.هرکس از آن آب نوشید،دیوانه شد.تا صبح روز بعد،همه ی مردم از آن آب نوشیده و دیوانه شدند.به جز پادشاه و خوانواده اش که چاهی داشتند که فقط مخصوص مصرف آنها بود و این چاه را جادوگر نتوانسته بود مسموم کند.پادشاه که از وضعیت و هرج و مرج مردمش خسته شده بود،سعی کرد که با وضع قوانینی مردم را کنترل کند.اما پلیس ها و بازرس ها هم که از همان آب نوشیده بودند به این نتیجه رسیدند که دستورهای پادشاه مزخرف است و به آنها ترتیب اثری ندادند.وقتی مردم مملکت از این دستورها مطلع شدند،به این نتیجه رسیدند که دستورهای پادشاه بی مورد است و پادشاه دیوانه شده است.شروع به راه پیمایی کردند و خواستار عزل پادشاه شدند.پادشاه که حاضر شده بود از تخت پایین بیاید،به خواسته ی ملکه حاضر شد از چاه آب عمومی بنوشد و به این ترتیب آنها هم دیوانه شدند.و به پرت و پلا گویی افتادند.مردم آنها بلافاصله توبه کردند.
حالا که پادشاه چنین درایتی نشان میدهد،چرا نگذارید همچنان بر کشور حکومت کند؟(ورو نیکا تصمیم میگیرد که بمیرد/پائولو کوئیلو)
شب قبل با یک اتفاق عجیب،به یاد کتابی افتادم که چند سال پیش خوانده بودم حال و هواش دستهام را هٌل داد طرف قفسه ی کتابها و پیدایش کرد و بیرون کشید و گذاشت رو به روم.
شروع کردم به ورق زدن و تقریبن یکبار دیگر همه اش را خواندم...
تا تمامش کنم صبح شده بود و چقدر هوس دیوانه بودن به سرم زده بود.شاید هم واقعآ باشم.اما در هر صورت میگویم دیوانه بودن بیشتر از عاقل بودن انسانی می ارزد که تمام عمرش را سعی میکند از یک تیپ شخصیتی محبوب جامعه تقلید،یا از یک رفتار قالب اجتماعی کورکورانه پیروی کند.به موجودی تبدیل میشود که خودش،هیچ ربطی به خودش ندارد.
دیوانه برای شما چه شکلیه؟
............................................................................................
4)از یک دوست...
محمد رسول الله (داستان کوتاه کوتاه_خلیل رشنوی)
گروه کارگردانی بعد از چند روز تحقیق توی شهر و پس از ساعت ها پرس و جو به خانه من آمده بودند.گفته بودند از شما توقع داریم که در این فیلم با ما همکاری کنید.میگفتند فیلمشان در مورد زندگی پیامبر است.و اسم فیلم نیز محمد رسول الله است.می گفتند فیلم پر هزینه ای است و بعد از ساختنش شهرت جهانی پیدا خواهد کرد.وتمام مسلمانان دنیا آن را خواهند دید.میگفتند همه شهر از ارادت شما به پیامبر آگاه هستند.می گفتند تمام صحنه های فیلم باید طبیعی ساخته شود تا روی مخاطب تأثیر خودش را بگذارد.خصوصآ این صحنه را باید جوری بسازیم که به خوبی جاهلیت اعراب قبل از پیامبر را نشان بدهد.بعد کلی اطمینان و تضمین دادند که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد .و مشکل فقط کمی خاک و ماسه است که با شستشوی مختصری بر طرف میشود.
در خواست آنها کاملآ عادی و اطمینان بخش بود.اما تصمیم گیری سخت و دشوار بود.ساعت ها با خودم و بعد از آن با زنم کلنجار رفتم تا بین شادی پیامبر و نگرانی ام کدام را انتخاب کنم.بالاخره تصمیمم را گرفتم.و قبول کردم برای صحنه ای از عصر جاهلیت که نوزاد دختری را زنده به گور می کنند،دختر یک ماهه ام را به آنها بدهم.
دوست عزیز و استاد مهربانم چندیست دچار آشفتگی شده و شاید از نا به سامانی اوضاع و خستگی روحی،کنج عزلت گزیده...پشت ابر ماندن این ستاره ی سرخ برای من که چیزی جز تاریکی این شبهای سردم به بار نیاورده.برای تغییر شرایط بر وفق مرادش دعا میکنم.
......................................................................................................................
5)و این آخری...
چند روزی بیشتر نمانده و انتظارم برای دیدن دوستان جدید و دیرینه ام به شماره افتاده.و برای در آغوش کشیدن و ورق ورق بوییدن بچه هایی که پیشتر عرض کردم،به نفس نفس افتاده ام...
از همه ی عزیزانی که برای نقد داستان قبلی قدم رنجه و قلم رنجه کردند،بی نهایت سپاس گذارم.تمام نکته ها و تک تک کمکهاو اشاره های ریز بینانه و به جا برایم مفید بود و سعی کردم همه را تا جای ممکن روی متن پیاده کنم.
به امید دیدار همه ی دوستان،روز 15 اردیبهشت.نمایشگاه کتاب.
لطفا قبل از "رویای صدا",مقدمه ی یک پوزش...یعنی پست پیشین رو بخونید...(ممنون)
و عشق...صدای فاصله هاست...
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند...
گوش میکردم.وچشمانم خیره بود به فنجانی که قهوه پر میکردم و حواسم بود سر نرود.
چه صدای خوشی داشت.نه مثل همیشه بود.
از بارانی میگفت که با گذر نیم فصل آفتابی از زمستان تازه تازه پیدایش شده بود و شرشر می ریخت روی سر تهرانیانی که هوس برف به جانشان رسیده بود و این قطره قطره ها را غنیمت خوش خبری می انگاشتند.
دوکلمه یکی می گفت...باران...
باورم نمیشد.."..این همان صداییست که چنان هملت میخواند که یاد جنگهای صلیبی آخوئه می افتادی..وچنان شیرین و فرهاد که صحنه ی رزم رستم و سهراب در مقابلت چشمانت نقش میبست؟؟!!
اما امروز باران بر صدایش نشسته بود..وفکر کردم که چه دلنشین میشود اگر سرود چهارم هومر را _ که دو روز بود به شنیدنش روی زنگ تلفن همراهم,با صدای خشک ئونال عادت کرده بودم.._ با گذر از صافی این حنجره گوش کنم.
چه تله پاتی نامبارکیست این..تا فکرش را میکنم یکجورهایی پیدایش میشود.
یک دستم شناور بود در جیب دامن گشادم و میگشت پی تلفن _ که همینطور صدای زبر ئونال برای خودش می خواند.. _ وآن یکی دستم دو فنجان قهوه را میچید توی سینی.
گوینده دعوت به شنیدن : _ گزیده ای چند از سخنان گوهربار ادب شناسی _ کرد,که تازگی مقاله هایش پیرامون زبان نسلها,سرو صدای زیادی راه انداخته بود.
تلفن را گرفتم میان چانه و شانه و گفتم سلام.(دو دستم مشغول کلنجار رفتن با شیشه ی مربای زنجبیل بود.)
ئونال تند تند و یک نفس,بی معطلی,رفت سراغ توضیح دلایل متعددی که دعوتش از من برای دیدن نمایش روزگار مخوف را موجه میکرد.میگفت "...یک نفر بازیگر زن ندارد..و اصلا همین قضیه خود گویاست که روزگار مخوف مارا,مردها بارآورده اند."
گوینده هنوز مشغول شرح جوایز متعدد استاد بود و باران صدایش بند آمده بود.پیچ رادیو را چرخاندم و گذاشتم با استادش روی امواج ناپیدای اطرافم خاموش شود.
... : "... ئونال...کمی آرومتر...بذار بفهمم چی میگی..." اما انگار نه انگار من ,مدام برای خودش میگفت.
سر چرخاندم اینطرف و آنطرف خانه و گشتم دنبال مامان.. : "...مامان..."
ئونال شاکی شد..:"دارم با تو حرف می زنم!!.."
گفتم: میشنوم.
و باز ادامه داد: "...این نمایش رو من یکبار دیده ام...حالا دوست دارم با تو ببینم...نترس..برات بلیط هم گرفته ام..تو فقط نگو جایی,کلاسی,قراری ..داری..."
پله هارا دوتا یکی بالا میرفتم که برسم به اتاق مامان.سر و صدای لرزش فنجان ها توی سینی از کنار بخار گرم قهوه ها بالا می آمد و تقریبا تا صدای سرد ئونال میرسید...
از وقتی اتاقش را عوض کرده بود و رفته بود طبقه ی بالا,مدام حس میکردم چیزی گم کرده ام.(عادت داشتم همیشه جلوی چشمم باشد.)طفلک از سرو صدای من کلافه شده بود.یا بلند بلند فیلم میدیدم,یا باخ میشدم و به خیال خودم قشنگ می نواختم و یا شعرهایم را فریاد میکردم که اگر روی موج خواندم,صدایم نگیرد.تازگی ها کارم به آواز هم کشیده بود.دچار صدای خودم بودم.و دچار...
در زدم و باز کردم.کلی کاغذ و کتاب روی زمین تلمبار بود...مامان در دنیای مجازی غوطه ور.
انگشتان یک دستش را میان موهایش گیر انداخته بود و مدام عقب و جلو میبرد...هر وقت چنین حالتی داشت میشد فهمید به مطلبی بر خورده که فهمیدنش دشوار است.چندبار و چندبار میخواند و می خواند تا میفمید...(گاهی که اصلا نمی فهمید,یا چیزی که می خواست یادش نمی آمد,حتی اشکش هم در می آمد و به گریه می افتاد.)
سینی را گذاشتم روی میز و گوشی را از میان شانه و چانه دست گرفتم و گردنم را که خشک شده بود چرخاندم چپ و راست.
ئونال گفت: "...فردا عصر میام دنبالت..."
بعدطوری که حس کردم بغض کرده است ادامه داد.."..البته باید با تاکسی بریم...بابا ماشین نمیده!!..."
میدانستم که اگر بپرسم چرا؟؟,سیلی ایراد از مردها میگیرد و مشتی حرف دیگر تحویلم میدهد که پدر و مادر های این روزگار حرف مارا نمی فهمند!!.نپرسیدم چرا؟!.
انگشتم را دور حلق یکی از فنجانها چفت کردم که با قهوه ام از اتاق بیرون بروم.تا به سمت در برگشتم..صدای قشنگ ناردان آرام نشست روی پرده ی گوشهام: "..دوست نداری با هم قهوه بخوریم؟؟.."
و همه ی پنجره ها را بست و کامپیوتر را خاموش کرد.
گفتم: "...باشه ئونال...فردا عصر..."
و گوشی را پرت کردم توی جیبم و خودم را انداختم روی تخت خواب.ناردان با دو پا صندلی را عقب زد و ایستاد.کش و قوس بلندی به خودش داد و صدای تق تق استخوانهایش را شنیدم.یک قاشق مربا آورد گذاشت دهانم و روبروی من,روی زمین نشست.بوی عطرش از دماغم بالا رفت و مشامم را نوازش کردو بعد تلخی اش را ریخت توی دهانم.پرسید : "کی بود؟؟"
با دهان پر گفتم: ".. ئونال.."
دست دراز کردم و ازیک جعبه روی میز کنارم دستمال کاغذی بیرون کشیدم...دهانم را پاک کردم و انگار که حافظه ام پاک شده باشد,پرسیدم : " درباره ی ئونال که برایت گفته ام؟؟ "
خندید..و گفت:"چه حواس پرتی اول جوانی...حواست پرت کیه دختر؟؟..."
من که خودم را به کوچه ی علی چپ زدم,ادامه داد:"سری هم به وبلاگ این دختر زدم...این مطلبها آخر کار دستش میدهد..."
گفتم: تا این نفرتش را به جایی نرساند,بی خیالش نمی شود.
ناردان گفت: خیلی هم که بیراه نمیگوید؟؟...
وبعد نگاه شیطنت آمیزش را به من دوخت که مجبورم کرد نگاه از چشمانش بگیرم...ابروها را بالا دادم و گفتم:...فردا قراره تئاتر گذاشته...بیرون که میرویم خیلی بهتر است..خانه که می آید مدام حرف میزند...همه ی حرفهایش را از برم...مدام همان نفرت مضحک را با خود میکشد و تا ناکجای زندگی اش پیش میرود که چه؟؟؟که روزی که مردها نباشند..."
خود ریخته ام را از روی تخت خواب جمع کردم,بلند شدم ایستادم...فرق موها را از وسط جدا کردم و انگار که ئونال باشم,با صدای زمخت کرده شروع کردم به تقلید:
"...که روزی که مردها نباشند...فرشته ها می مانند با بچه هاشان...آنوقت دنیا می شود بهشت..._بلافاصله انگشت اشاره اش را میان دو دندان نیش,نیش میگیرد و ابروها را در هم می کشد و بعد از مکث کوتاهی _ میپرسد:..."به نظرت خدا مردها را هم در بهشت راه می دهد؟؟!!..._و بعد انگار که نا امید شده باشد,سری تکان میدهد و بلند میشود و همانطور که مدام حرف میزند,راه خودش را میگیردو می رود...:"این بختی که ما داریم...تا آخر عمرمان...تا آخر الزمان...دنبالمون میان..اما فکر میکنم تعدادشون در بهشت کمتر باشه..._رو میکند به من..._پس فقط یک راه برایت مانده...آنقدر بدوی و جان بکنی که برسی بهشت..چون جهنم که راهت بیفتد,آتش هم بر سرت نبارد و در امان باشی,حماقت میبارد...که...حماقت.."
ناردان قاه قاه خنده سر داد و من هم که چقدر خنده اش را دوست داشتم به شیرینی لبخندش خندیدم.
قهوه ام که تمام شد,گفت:"..بده برایت فال بگیرم.."
فنجان را برگرداندم و دادم دستش..چشمانم را بستم و نیت کردم..چشم که گشودم دیدم چهره ای مضطرب و انگار در غم تنیده زل زده به فنجان قهوه ام...دلم هوری ریخت پایین...چشم از فنجان که گرفت...سر بلند کرد و قیافه ی هول کرده ی مرا که دید,حس کردم خنده اش گرفته... اما نخندید..و دوباره چشم دوخت به فنجان..
گفتم :"جانم بالا آمد..بگو.."
کلافه شده بود..پیشانی را چسباند به دو انگشت و دستش را تکیه داد به زانو..و هنوز هیچ نگفت.
یکآن حس کردم آتش از وجودم برخواست و الان است که فروبریزم..داد زدم..:.."ناردان..!!!."
با صدای غمین لب گشود.."..دخترکم فنجان تو از طالع دیگری خبر می دهد!!..."
چشمانم گرد شد..
ادامه داد:..طالع پسر بیچاره ای که دچار دختر ما شده است..
نفسم را که حبس شده بود و داشت خفه ام میکرد بیرون دادم و ناردان شروع به خنده کرد.
تلفنم زنگ خورد...اما اینبار به جای صدای ئونال,زنگ صدای دلنشینی در گوشم زمزمه شد.ناردان قیافه ی مرا که می دید,خنده اش بیشتر و بیشتر میشد.گوشی تلفن را که از جیبم بیرون کشیدم و دست گرفتم میان خنده گفت:.."سلام به مادرش برسان.."
در را باز کردم...برگشتم ناردان را دیدم که از خنده ریسه رفته بود و گفتم بازیگر خوبی می شدی.
در را پشت سرم بستم.
صدای بارانی ساعتی پیش,گفت : سلام!!
سلام...
فکر می کنم انتظار برای سخن گفتن دوباره من وشما به قدر کافی طولانی شده باشه و اصلا طاقتی برام نمونده که بخوام مقدمه بنویسم و وقت بیشتری تلف کنم...عنوان مطلب هم چیزی بود برای-به قول خودمون...-حفظ کلاس قضیه...
گذشته از شوخی...امیدوارم دلهای بزرگتون پر از قشنگیها باشه...که جا نداشته باشین دلخوری از منو به دل بگیرین...
تصمیم داشتم اولین مطالب را از بهترینهای بهترینها...آغاز کنم...اما به دلایلی نظرم عوض شد...واز اولین های خودم شروع میکنم...
دوستان نزدیکم خواستند که داستان -رؤیای صدا-که تقریبا اولین داستان کوتاهم هست..اولین مطلب از خودم باشه...به هر حال با این داستان سری خواهید زد به اولین تجربه های داستان نویسی حورال...داستان برای خودم چندان جذابیتی نداره...اما امیدوارم شما از خوندن یک داستان اول لذت ببرید...
به نظرات خوب شما درباره وبلاگ...خاصه مطالبی که از خودم نوشته میشه خیلی امیدوارم...
مایوسم نکنید...
لازم به ذکر که پست اول...بیش از نظرات عمومی نظر خصوصی داشت...از همه خواهش میکنم تا جای ممکن از گذاشتن نظر خصوصی اجتناب کنید...که همه بتونیم استفاده کنیم...
.
.
.
..یاهو..
این روز ها چقدر حال و هوای چه قدر چیزها و چه کس ها به سرم میزند!!!حال آن نقاش اهل کاشان..هوای آن بت حس و رنج با ساز وهم آوایش..هوای مردی که با کیوانش و وارتانش درکجای زمان جا خوش کرد؟؟وزنی که تنها در آغاز فصل سرد جا ماند.. ..یا انزوای منزوی باآن خیال گنگ قشنگش کنج ذهنم..وکسی که با شاخکهای تیزش مه ابهام ٢٨ ساله یک فرهنگ ناجور را شاید نه برای همیشه وهمه اما حداقل برای خودش شکست...و حال و هوای هزارانی که هر آن به هوش باشیم تبشان به سراغمان می آید و گاه باید چشم به وسعتشان در این سرای محدود سومی یا بیشتر ببندیم که نمی گنجند..که بزرگترند.
این شد که حال و هواها آخرش کار دستم داد و مرا کشاند اینجا روی ورق مجازی با هم بودنها..اینجا مشود مدام حال و هوای چیزی به سرت بزند..اینجا حورال با همه ایهام هایش برای هر جوینده ای بیداد میشود..(تو جوینده باش و بگرد...پیدا نکردی با من..)
اما از این حال و هوا ها که بگذریم می رسیم به این واقعیت تلخ که هرچه جستم گوش شنوا نیافتم..اینروزها چشمها بیناتر که چه داناتر هم شده اند..شاید مردم رسیده اند به آن مثل معروف که شنیدن کی بود مانند دیدن..پس حال و هواهایم را برداشتم آوردم اینجا که ببینید و بخوانید..رونق این سرا به نگاه شماست.اینجا فقط برای چشمان شماست..هرچند روی این صفحه حورال را با چشم بسته هم می شود خواند(چشمانت را ببند...)
تنها دلم آشوب می شود که مباد این محفل غریب بماند..سری نزنید و حال و هواهام ذره ذره بپوسد..سردی نورزید و بیایید حرم قربت چشمان و اندیشه ها را حس کنیم..امید که در این سرا لحظه هاتان قشنگ بگذرد.
برایتان می نوسم از شعر..داستان..(ونقد هر دو)..فیلم نامه..نمایشنامه..(ونقد هر دو)..فیلم..مستند..(ونقد هر دو)..موسیقی..صدا..و...البته شعر وداستان از خودم هم زیاد خواهم نوشت...ونقدها هم اغلب از خودم..البته مطالب فقط در از خودمها خلاصه نخواهد شد..وشاید اینجا محکمه شورگونه این نسل درهوش گاه در خود تنیده ای برای گردوخاک این پشت پرده ها باشد که تنها غبارش و هوای آلوده اش گاه به گاه به ما می رسد..و ایکاش ها..برایمان میماندو آ/ه/ی .
تا یادم هست:نظرات ودرخواستهای شما هم بی تاثیر در انتخاب مطلب نیست.نظرات حتما توسط خودم خونده میشن..نشون به اون نشون که براشون تاییدیه گذاشتم.ممنون.
نظرات ()